لیدای من
ﺷﻌﺮﻫﺎﻳﻢ ﺷﺒﻴﻪ ﻫﻴﺞ ﻛﺲ ﻧﻴﺴﺖ چوﻥ ﺗﻮ ﺧﻮﺩ ﻳگاﻧﻪ ﺍی ﻭ ﺑﻬﺎﻧﻪ ی ﺷﻌﺮﻫﺎی ﻣﻦ ﺗﻮیی...
درباره وبلاگ


ﺻﻔﺤﻪ ی ﺍﻭﻝ ﺯﻧﺪگی ﺍﻡ
ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻧﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ
ﺗﻮ ﺷﺪی ﺗﻚ ﺗﻚ ﻛﻠﻤﺎﺗﺶ
ﻫﻤﻪ ی ﺣﺮﻓﻬﺎﻳﺶ
ﺍﺯ ﺗﻮ ﺁﻏﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ
با ع ش ق
ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﻳﺶ
ﻫﻤﺮﺍﻩ باش ...
لیدای من

مدیر وبلاگ : Admin
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
12 مهر 99 :: نویسنده : Admin
گاهی آدم بیش از حد احساس تنهایی میکنه . چه شب بی پایانی شد امشب . و فکر هایی که به ناکجا ختم میشه . به هرکس که فکر میکنم چقدر دوستش دارم و دلم میخواد کنارم باشه فکر میکنم .و در واقع خودمو تو خلا عظیمی میبینم که حتی روزنه ورودش رو هم گم کردم . هیچ کس نیست . خودم هستم و خودم . برمیگردم و نوشته هایی که اینجا نوشتم و میخونم ... اما نمیدونم گریه کنم یا بخندم . بماند که غیر از اینجا دفتری هم دارم واسه نوشتن که اتیش زدمش سوخت اما چقدر سخته تو دنیایی باشی که جز خودت هیچ کس نیست . یه کسی مثل صادق هدایت شدم  تو یه جزیره .  در واقع آره . تنهام . تنها چقدر امشب غم تو دلم نشسته کی این شب صبح میشه خدایا دارم بهت فهاشی میکنم



نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها : شب تنهایی، احساس تنهایی،
لینک های مرتبط :

12 مهر 99 :: نویسنده : Admin
بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...
منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم
و هر لحظه بی آنکه تو بدانی
برایت آرزوی بهترین ها را کردم...
بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..
.نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...
.بی آنکه خود خواهان آن باشی...
بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...
چشمانی که همواره به خاطر
غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید
هنگام دیدن چشمانت....
بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد..
دستانی که روز وشب رو
 به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...
بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....
صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شدتا بگوید، دوستت دارم
بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....
خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود و امید چشم بر هم گذاشتنم....
بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...
رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....
بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...
باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...2/2
بعد از مرگم حرفهای نا تمامم را نخواهی خواند...
حرف هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...
بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...
تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...
نوشتم، دوستت دارم و نوشتم
تو نیز دوستم بدار
بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....
روزی به خاک بر می گردم
سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...
روزی که در گردنت
گردنبندی روی گلویت پیدا خواهی کرد
 که نام تو روی آن حک شده است...(mobarake) 
ناگزیر گردنبند را به خاکم خواه کشید...
قبر را روی آن قرار خواه داد...
روی تپه ای که دور از شهر است
و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...
آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم
که مبادا تو در جایی باشی که
 خیس شوی و چتری در دستانت نباشد...
من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .
به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد...
بعد از مرگم  چه کسی
فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟
بعد از مرگم چه کسی
با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟
بعد از مرگم چه کسی دست به دعا  ماندنم را می خواند؟
بعد از مرگم چه کسی
برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟
بعد از مرگم چه کسی
به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟
بعد از مرگم چه کسی.......




نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها : بعد مرگم، دلنوشته، نفس، خاطرات،
لینک های مرتبط :



 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات